أبو القاسم جنيد الشيرازي ( مترجم : عيسى بن جنيد الشيرازي )

281

شد الإزار في حط الأوزار عن زوار المزار ( مزارات شيراز ) ( ملتمس الأحباء ) ( تذكره هزار مزار ) ( فارسى )

فرمود « 20 » و در آن وقت بود كه محمود فضل شهرت « 21 » گرفته بود و مكر بر جاهلان ميكرد و از اطراف ابرقوه و قومشه نادانان و بى - عقلان را در تزلزل و ضلالت و مهابت كفر و بدعت مىانداخت . پس طريق كيد « 22 » و كار خود در گردن دشمنان كرد و شيخ سعد الدين محمد بمعادات او برخاست و هرچه ميگفت در طامات و هذيان رد ميكرد . تا در شبى بغايت سرد او را برهنه از ميان جامه خواب بيرون آوردند در حالتى كه در خانه محكم بسته بود و او را در مستحمى كه در نزد مسجد جامع بود بينداختند و از مسلمانان آن عار و شنار مندفع كردند و هركس كه پيروى او كرده بود خوار گشت و انوار شيخ سعد الدين در اقطار عالم ظاهر گشت . بسبب متابعت سنت محمدى صلى الله عليه و إله و سلم بعد از آن درس

--> ( 20 ) - جها : بدرستى كه سلطانى خود را فراموش كرد از هيبت و جلالت و ملك را در اين باب سخنان فرمود پس ملك مطيع گشت بعد از دوازده سال و اينهمه حكايات روايات رجوع بشيراز كرد - بقدرى در دو نسخه مد و جها جملات مشوش است كه معنى و مقصود مترجم بهيچوجه معلوم نيست و در نسخه شد الازار نيز به اين موضوعات اشاره نشده فقط به صورت زير در آن مندرج است : . . . . فوضعه على السجاده و دخل فى الصلاة فهبت ريح و احتملته و القته فى حجر الملك فلما قرأ امر باطلاق ذلك العالم فجاء الى الشيخ فشكره ثم مدحه بقصيده طويله منها هذه الابيات . و بعد فراغ النمق قد هبت الصبا * و قد سلبت منه الصحيفه فى الفور ثم رجع الى شيراز بكرامة و اعتراز . . . با تغييرى مختصر و استفاده از دو نسخه مد و جها متن به صورت فوق درآمد . ( 21 ) - در هيچ موضعى ما اطلاعى از شرح احوال اين محمود بن الفضل نتوانستيم بدست بياوريم جز در مجمل فصيح خوافى كه در دو موضع از كتاب خود اشارهء اجمالى ببعضى از سوانح احوال او كرده : اول در حوادث سنهء 561 از قرار ذيل : « سنهء احدى و ستين و خمسمائة ، ولادت محمود بن فضل الابرقوهى - المشهور يوم الجمعة عاشر محرم و او با متصوفه اختلاطى تمام داشت و با ايشان سخنان كفر گفت و قصد او كردند و بجاى خود خواهد آمد » ، دوم در حوادث سنهء 609 از قرار ذيل : « سنهء تسع و ستمائهء ، وفات محمود بن الفضل المشهور بالابرقوهى فى الثالث عشر من شوال گويند او سخنى گفت در حق حضرت رسالت عليه السلام كه طعن بود او را حكم قتل كردند او از اصفهان بگريخت و چون بگمشه رسيد بمرد » ، - ازين فقرهء دوم مجمل فصيح خوافى واضح مىشود كه مؤلف مزبور درست از خاتمهء فجيع بسيار وحشيانهء حيات اين مسكين بدست اين « شيخ عالم عابد ورع صوفى » هيچ اطلاعى نداشته و از دور چيزى مبهم شنيده بوده و نقل كرده است . ( 22 ) - جها : شيد .